سلــــــــــــــــ
ـ
ــــــــام
الآن میخوام یه دا ستان براتون تعریف کنم که بیانگر شجاعت یک ناخدا شجاعه
در ایام قدیم یه کشتی باری بود که ناخدای شجاعی داشت.
یک روز دزدان دریایی به کشتی حمله کردند
ناخدا گفت : اون پیراهن قرمز منو بیارید
پیراهن رو پوشید و در کنار ملوانانش مردانه جنگید و دزدان را فراری داد.
از او فلسفه پیراهن قرمز را پرسیدند.
گفت: برای این است که اگر من زخمی شدم و خونریزی کردم، شما نفهمید و روحیه تان را از دست ندهید.
چند بار دیگر هم همین اتفاق افتاد و هر بار دزدان در مصاف با کاپیتان پیراهن قرمز شکست می خوردند.
یک روز دیده بان گفت : 10 تا کشتی دزدان همزمان به ما حمله کرده اند.
همه وحشت کردند یکی دوید تا پیراهن قرمز کاپیتان را بیاورد.
کاپیتان که این دفعه حسابی ترسیده بود گفت: پیراهن قرمز لازم نیست،
اون شلوار قهوه ای منو بیارید !!!!
lزرد:بچه پررو تو اینجا چکار میکنی مگه نگفتم پاتو از گلیمت دراز تر نکن
نظرات شما عزیزان:
او را دوست ندارد مگر او
چه گناهی کرده که تنها شده
جرم تنهایی چیست که هیچکس
او را نمیخواهد دیشب تنهایی از
اتاقم گذشت دنبالش دویدم ولی
او رفته بود.تنهای تنها نیمه شب
او را مرده کنار حوض خانه
پیدا کردم از گریه چشمانش قرمز
بود برایش گریستم آخر او از تنهایی
مرده بود تنهایی مردو من
تنها تر شدم....